مسخ.

جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩

در خلوت مزارع پنبه.
عنصر نامطلوب.
جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩

نفرین طبقه‌ی گرسنه.

وِستون:

تو خرفتی! تو واقعن خرفتی. [مکث.] می‌دونی من پدر پیرم رو می‌دیدم که این ور و اون ور می‌رفت. می‌دیدم که از این اتاق به اون اتاق می‌رفت. می‌دیدم که تراکتور می‌روند، می‌دیدم بیس‌بال تماشا می‌کرد، می‌دیدم که توی کاری دخالت نه‌می‌کرد. سر راه مادرم قرار نه‌می‌گرفت. سر راه برادرهام نه‌می‌اومد. دور از معرکه اون رو تماشا می‌کردم. هیچ‌کس به جز من اون رو نه‌می‌دید. اون جدا زنده‌گی می‌کرد. درست میون همه چیز و همه کس اون جدا زنده‌گی می‌کرد. این رو هیچ‌کس نه‌دید.‌ـ‌ص 63.

 

 

نفرین طبقه‌ی گرسنه.

سام شپرد.

عنصر نامطلوب.
جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

شکار انسان.

 

هم‌اون طور اون تو جا خوش کرده، داره برای خودش می‌چرخه. باید کاغذ سوزن‌هام رو از زیر فشنگ‌دون بیارم بیرون، یه سوزن از توش بردارم، قوزک پام رو بذارم رو زانوم تا خوب بتونم ببینمش و با نوک سوزن بکشمش بیرون. آدم باید پوست پاش رو شکاف بده اما سعی کنه کرم رو نه‌شکافه چون اون وخته که خر بیار و باقالی بار کن، از دلش یه عالم بچه‌کرم می‌ریزه بیرون و کار دس آدم می‌دن. بعدش باید جاش رو آب‌لیمو و خاکستر بریزم تا زود هم بیاد.‌_‌ص ۴٨. 

 

 

شکار انسان. (گروه‌بان گتولی‌یو)

خوعاعو اوبالدو ریبیرو.

 

عنصر نامطلوب.
جمعه ٦ فروردین ۱۳۸٩

ماجرا.


یک مرد هیچ‌وقت خودش را به خاطر عشق به یک زن نه‌می‌کشد. یک مرد خودش را می‌کشد زیرا یک عشق، برهنه‌گی، نکبت، عدم قدرت مقاومت و ناچیز بودن یک مرد را به یک مرد نشان می‌دهد.

 

 

چزاره پاوازه.

عنصر نامطلوب.
جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸

سردسته‌ها.

 

 

«یک لحظه هم به‌ش نزدیک نه‌شو.». پیرمرد آرام و با صدای لرزان حرف می‌زد. «فاصله نگه دار. کاری کن مجبور بشه دور خودش بچرخه. مخصوصن مواظب شکم و صورتت باش. دست‌هات همیشه جلوت باشن. دولا راه برو. قدم‌های محکم بردار. اگه لیز خوردی و افتادی، لگد بزن به هوا تا عقب‌نشینی کنه... برو و مثل مرد مبارزه کن.».‌ـ‌ص 48.

 

 

[داستان کوتاه «کرجی».]

 

 

سردسته‌ها.

ماریو بارگاس یوسا.

آرش سرکوهی.

 

عنصر نامطلوب.
جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸

شهریار.


مردم را یا باید نواخت یا فروکوفت زیرا کین زخم‌های کوچک را توانند ستانند اما زخم‌های گران را پاسخ نه‌توانند گفت. از این رو، زخمی که می‌زنیم می‌باید چنان باشد که بیم کین‌جویی در پی نه‌داشته باشد.‌ـ‌ص 63.

 

.............................................................................

 

 

زخم را یک‌باره می‌باید زد تا درد آن اندک‌اندک از یاد برود و نیکی را خرده‌خرده می‌باید کرد تا مزه‌ی آن دیرتر از یاد برود.‌ـ‌ص 99 و 100.

 

.............................................................................

 

 

پایه‌های اصلی‌ی هر دولت، خاه نوبنیاد یا کهن یا آمیزه‌ای از این دو، قانون نیکو و سپاه نیکوست و از آن‌جا که بی سپاه نیکو، قانون نیکو در کار نه‌تواند بود و آن‌جا که سپاه نیکو در کار باشد، قانون نیکو نیز از پی خاهد آمد، جستار قانون را رها می‌کنم و به سپاه می‌پردازم.‌ـ‌ص 115.

 

.............................................................................

 

 

پس هر گاه پای یگانه‌گی و فرمان‌برداری در میان باشد، شهریار را نه‌می‌باید باکی از آن باشد که وی را سنگ‌دل بنامند چرا که با گرفتن چند زهر چشم نشان خاهد داد، نرم‌دل‌تر از آنانی‌ست که از سر نرم‌دلی بی‌اندازه، وامی‌گذارند که آشوب درگیرد و کار به خون‌ریزی و غارت بینجامد، زیرا از آشوب تمامی‌ی جماعت آسیب می‌بینند حال آن که بر دار کردن چند کس به فرمان شهریار، تنها جان چند کس را می‌ستاند.‌ـ‌ص 141 و 142.

 

.............................................................................

 

 

همه دانند که چه نیکوست شهریار را که درست‌پیمان باشد و در زنده‌گی، راست‌رَوِش و بی نیرنگ. با این همه، آزمون‌های دوران زنده‌گی، ما را چنین آموخته است که شهریارانی که کارهای گران از دست‌شان برآمده است آنانی بوده‌اند که راست‌کرداری را به چیزی نه‌شمرده‌اند و با نیرنگ آدمیان را به بازی گرفته‌اند و سرانجام، به آنانی که راستی پیشه کرده‌اند، چیره گشته‌اند.

  می‌باید دانست که برای ستیزیدن دو راه در پیش است: یکی با قانون. دیگری با زور. روش نخستین در خور انسان است و دومین روش ددان و از آن‌جا که روش نخستین چه بسا کارآمد نیست، ناگریز به دومین، روی می‌باید آورد. از این رو بر شهریار است که بداند چه گونه روش ددان و انسان را نیک به کار بندد.‌ـ‌ص 147.

 

.............................................................................

 

 

خود را نرم‌دل و درست‌پیمان و مردم‌دوست و دین‌دار و درست‌کردار نمودن و نیز این چنین بودن، نیک است اما می‌باید چنان نهادی داشت که هر گاه نیاز به داشتن خیم‌هایی باژ‌گونه‌ی این باشد، بتوان خوی خود را دیگر کرد. [...] می‌باید چنان خویی داشته باشد که با دگر شدن روزگار و دگرسو وزیدن باد بخت، دگرسو شود و چنان که گفتم، جانب نیکی را فرو نه‌گذارد، اگر بشود اما هر گاه ناگریز باشد، به شرارت نیز دست تواند یازید. [...] زیرا مردم، بر روی هم، بیش‌تر بر پایه‌ی آن چه چشم‌شان از دور می‌بیند داوری می‌کنند تا آن‌چه از نزدیک لمس توانند کرد. همه تو را از دور توانند دید اما کم‌تر کسی از نزدیک لمس تواند کرد. همه کس ظاهرات را می‌بینند اما چند تنی می‌دانند که به راستی چه‌ای و آن چند تن را کجا یارای آن است که خلاف رای انبوه مردم سخن گویند که قدرت دولت پشت و پناه ایشان است. [...] زیرا مردم عادی همیشه بنده‌ی ظاهراند و سرانجام کار و جهان آکنده است از مردم عادی و آن اندک‌شماری را که از زمره‌ی عوام نیستند چه جای گفتار آن‌جا که انبوه مردم، هواخاه دولت باشند.‌ـ‌ص 149 و 150.

 

.............................................................................

 

 

اما من هم‌آنا بر آن‌ام که بی‌پراویی از پرواگری به‌تر چرا که بخت، زن است و هر که خاهان اوست می‌باید به زور بر وی دست یابد و می‌بینیم که وی خود را بیش‌تر به چنین مردانی وامی‌گذارد تا به آنانی که سرد پای پیش می‌گذارند و نیز هم‌چون زنان، دوست‌دار جوانان است که بی‌پروااند و زورآورتر و گستاخ‌تر بر او فرمان می‌رانند.‌ـ‌ص 190 و 191.

 

 

  

 

 

شهریار.

نیکولو ماکیاوللی.

داریوش آشوری.

 

عنصر نامطلوب.
جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸

جن‌ـ‌حفره‌ای قرمز میان سنگ‌فرش‌های از هم جداشده.


من خیلی راحت دروغ می‌گویم، حتا اگر لازم نه‌باشد. وقتی آدم از روی ضرورت دروغ بگوید، طبعن ارزش کم‌تری دارد. من می‌توانم یک روز تمام، یک کلمه هم حرف راست نه‌زنم. حتا سال گذشته در مدرسه، جایزه‌ی دروغ‌گویی را بردم. [...] امسال در کلاس منطق، دروغ درجه‌ی دو را تمرین می‌کنیم. هم‌چنین دروغ درجه‌ی یک با دو مجهول را می‌آموزیم. گاهی هم با چندین صدا دروغ می‌گوییم، خیلی هیجان‌آور است. در کلاس بالاتر دروغ درجه‌ی دو با دو مجهول و دروغ درجه‌ی سه را می‌آموزند. باید مشکل باشد. عجله دارم بروم کلاس بالاتر.‌ـ‌ص 36 و 37.

 

 

جن‌ـ‌حفره‌ای قرمز میان سنگ‌فرش‌های از هم جداشده.

آلن رب‌گریه.

پرویز شهدی.

عنصر نامطلوب.
جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸

آنتیگون.


کر:

[] در تراژدی خیال‌مان راحت است. اولن، بین خودمان هستیم. همه‌گی بلخره بی‌گناه می‌باشیم. نه به این دلیل که یکی می‌کشد و دیگری کشته می‌شود. نه، مساله قسمت است. دومن، تراژدی واقعن تسکین‌دهنده است، زیرا می‌دانیم که دیگر امید، این امید چرکین، وجود نه‌دارد. می‌دانیم که گرفتار شده‌ایم، مثل موش به تله افتاده‌ایم و آسمان روی‌مان سنگینی می‌کند، می‌دانیم که فقط می‌توانیم فریاد بکشیم‌ـ‌ناله سودی نه‌دارد، نه، از شکوه و شکایت سودی حاصل نیست‌ـ‌باید آن چه گفتنی‌ است و تا کنون بر زبان نه‌آورده‌ایم و شاید هنوز هم از آن بی‌خبریم، هر چه رساتر بیان بداریم و آن هم برای هیچ: فقط برای این که به خود گفته باشیم، برای این که به خود حالی کرده باشیم. در درام مبارزه می‌کنیم زیرا امید به نجات داریم. این احمقانه است، سودپرستی است. در تراژدی این رایگان است، برای شاهان است و خلاصه، کوشش بی‌هوده است!‌ـ‌ص 39.

 

 

آنتیگون.

ژان آنوی.

داریوش سیاسی.

عنصر نامطلوب.
جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸

سبزها.


مردها همه می‌میرند

و زنانه‌گی‌ی زن‌های ایرانی

تنها چیزی‌ست که

از این

کشتار

به سلامت

عبور خاهد کرد.

عنصر نامطلوب.
جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸

عامه‌پسند.


من هیچ‌وقت بورسیه‌ی دانش‌گاه آکسفورد نه‌بودم. سر کلاس زیست‌شناسی خابم می‌برد و ریاضیاتم هم ضعیف بود ولی توانستم تا حالا زنده بمانم.‌_‌ص ٢۵.

 

عامه‌پسند.
چارلز بوکفسکی.

عنصر نامطلوب.
Archive
onsore_namatloob@yahoo.com


Favorites
يادداشت‌های منيرو روانی‌پور
کلمات اکبر سردوزامی
...شب بی‌پایان
جهنم سرد
کتابلاگ
داستان‌گو
داستان‌گوو
ای اهورا شده در چشمانم
درد دل‌های شبانه
خفاش
آجری ديگر در ديوار
کتاب‌های عامه‌پسند
قصه‌های عامه‌پسند
شراگیم